تبليغاتX
شبهای پاییزی

شبهای پاییزی

گر مه و خورشید شوم ........... من کم از آنم که تویی

يك آرزو.....خانوم ها لطفا نخونن


https://www.sharemation.com/leylas/nk30img.jpg

یه بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد.

نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: خدایا! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟
ناگاه، ابرى سیاه آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى کریم! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم!
از جانب خداى متعال ندا آمد که: اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش تو را بر آورده کنم، اما هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى؟
مرد مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟
اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که: اى بنده من! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:32  توسط Saber Mahmoudi  | 

ميدونم... ميدونم بر نميگردي


می دونم ...
می دونم برنمی گردی...


2008-05-04-bi-to-bodan-.JPG




قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم

قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

میدونی که خیلی خستم میدونی دلم گرفته

میدونی دوریت عذابه میدونی گریم گرفته

میدونم بر نمی گردی میدونم رفتی که رفتی

دروغ بود هرچی میگفتی میدونم ...

همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از آخر قصه حتا یک لحظه نمونده

حتا یک لحظه نمونده...

تقدیم به كسانی  كه تمام باور هاشون  از عشق نا بارور ماند
............
********************************

Eshgh (WebJoke.BlogFa.Com).jpg

گفتمش: دل می‏خری؟ پرسید چند؟گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاك افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود

4htz78k.jpg


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:27  توسط Saber Mahmoudi  | 

تنهايي



11941167249.jpg


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا  ...........

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

                               و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد .........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:23  توسط Saber Mahmoudi  | 

قصه ی عشق

قصه عشق یک مرد جوان

من سرم توی کار خودم بود ....
1265378497.jpg

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....1

1265385244.jpg

اون این شکلی بود !

1265380162.jpg

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....!


1265389766.jpg

من یه کادو مثل این بهش دادم!

1265355649.jpg

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!
 

1265324507.jpg

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....!

1265384187.jpg

و این وضع من توی اداره بود ....!

1265349844.jpg

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....!

1265352036.jpg

و من اینجوری بهشون جواب می دادم .....!

1265315846.jpg

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..!

(آآآآآخ که چقدر اینجای داستان دلم سوخت
سوختم سوختم سوختم اما صبر کردم)

1265299023.jpg

و من اینجوری بودم ....!

1265334636.jpg

بعدش اینجوری شدم ....!

1265316421.jpg
1265338702.jpg

احساس من اینجوری بود ....!

1265350258.jpg

بعد اینجوری شدم …!

1265309218.gif

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …!

1265386362.jpg

پدر عاشقی بسوزه !

1265300309.jpg

خدااااااا
کی این بغض های شبانه ،تو سکوت دل من میشکنه!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:7  توسط Saber Mahmoudi  | 

آخره دنیا

سلام ...


نمیدونم! این دو روزه به خیلی چیزا فکر کردم ... خیلی حرفایی زدم که الان که یادش میفتم احساس میکنم چقدر خر شده بودم اون لحظه ....بالاخره شکست! اما اون یادم داد عشق چرتی بیش نیست ...


نمیدونم! احساس بدی دارم ... احساس آدمی که خوابه و میدونه خوابه اما هر چی سعی میکنه نمیتونه بیدار شهکاشکی حالا حالاها بیدار نشم.۲۰ بهمن۸۸نشونم داد همه ی اونایی بش مینازیدم یه خاکستری بیش نبود که باد با خودش برد...

احساس میکنم دارم توی مرداب فرو میرم .... هرچی برای رهایی! دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم! ....


فکر نمیکردم کسی که این همه مدتدوسش داشتم خیلی راحت بگه برو بسلامت اقای محمودی! 


سرم تیر میکشه ... وقتی به چیزایی که باید باشه و نیست! فکر میکنم!  

باید باشد و نیست .....

چه بایدی آخه؟! شاید بهتره بگم دوست دارم باشه و نیست!



تا حالا به آخرش رسیدی؟

جایی که توی دلت دیگه هیچ احساسی نداری ...

هرچی هست نفرته ....

نفرت از خودت ....از عشقت و از این روزگاره نامرد ....

دور و برت پره از تنهایی ....

در و دیوارا دارن له ت میکنن ....

داری تو خودت فرو میری ....

نه!!

داری تو خودت فرومیریزی ....

داری خرد میشی ....



همیشه آدم عجولی بودم ....

دلداریه خوبیه! دارم خودمو خر میکنم باید قبول کنم دلش با من نیست ....

کاشکی یکی بود دلداریم بده .دلم میخواد زار زار گریه کنم چه شعاره قشنگیه پسرم صبر کن ... آینده انتظارتو میکشه ......

آینده پر روزای قشنگه ....

تو تنها نیستی ....

خدا با توست ....


هرکه با احساس باشد عاقبت خواهد شکست، اين جواب سادگي است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:9  توسط Saber Mahmoudi  | 

شقایق

 

سلام. خوبین؟ منکه حسابی دلم گرفته از همه (حتی گلم) خسته ام.

این آهنگیه که من عاشقشم:

دلم مثله دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثه مردن میمونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق آی شقایق

گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمی شه

عزای عشق غصه ش جنسه کوهه

دل ویرونه من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه های بی کسی برد

آره شقایق!!! اینجا کسی عاشق نمی شه. پس نمی تونه حالتو درک کنه. خسته م از حرفای تکراری. خسته از این دنیای دورو. خسته از آدماش. خسته از اونایی که فقط فقط فقط خودشونو میبینن نه بقیه رو. خسته از خودخواهی ها از خود پرستی ها. پس بقیه چی؟هان؟

تا کی باید ادامه داد؟ تا کی باید جنگید؟ یه جنگ بی هدف. برای هیچ. کوش اون روزای خوب کودکی. اون بی خیالی ها. بی مسئولیتی ها. همین که از دورو برمون هیچی نمی فهمیدیم خودش یه دنیا ارزش داشت. اگه میدونستم دنیای بزرگترا اینه هیچوقت بزرگ نمی شدم.

چه کنم چاره چیست؟؟؟؟

سهم من در دل این ویرانی؛ یک سبد بی تابی است

                                                   دیده ام بارانیست

کاش آنجا که دل از عشق سخن ها می گفت

                                                      قلب ها سخت نبود،مهر در بند نبود..........

 

 

 

کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد 

کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد

کاش شمع، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود

کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی داد

کاش فریاد آن قدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست

کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد

و بالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و جدایی را رقم نمی زد........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:1  توسط Saber Mahmoudi  | 

حسرت

سلام ....


گنجشکی به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هام ، سرپناه بی کسی هام ،

طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بود؟ 

خداوند گفت:

ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار

پرگشودی ! ! !

چه بلاها از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم

برخاستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!See full size image

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 18:2  توسط Saber Mahmoudi  | 

پشیمونی

نمی دونم چم شده یه چند روزیه که دیگه آروم نمی گیرم آخه میدونین دلم از اتفاقاته چند روز پیش پره اتفاقاتی که می تونست پلی باشه واسه رسیدن ، نردبونی باشه واسه فرار کردن از این قومه خبیس جرقه ای باشه واسه یکی شدن ، حیف که یه اتفاقه ناگهونی یه اشتباه توی جوونی مارو کرد با هم غریبه ،  خداجون خودت می دونی قصدم خیر بودو چه کنم که آدمی بعضی اوقات تابعه احساسش میشه ، چی بگم از کجا بگم که دلم نسوزه نپوسه نگیره نمیره یاده ضرب المثلی میوفتم که توش خودم ، کردم ، لعنت ، باد ،  بر خودم ،  که ،  بودش آخه آدم توسنه ۲۲ سالگی از این اشتباها میکنه ، آخه چند بار باید از یه سوراخ نیش بخورم شدم  خل شدم چل شدم مثه مجنون که شبا تو کوچه ها پر سه می زنم  که هرگز نمی تونه از تو و دوست داشتنه تو دل بکنه شکنجه می شه ازخاطراتی که با تو بودو نا تموم رها شد ،  شکنجه می شه ازخاطراتی که با تو بودو ناتموم ره شد شکنجه می .... خدای من خدایه خوبه من درسته که من خطا کارم ولی یعنی اون تو زندگیش هیچ اشتباهی نکرده ؟ یعنی همه ی آدمای دنیا معصومن جز من ؟ می خوام فعلان سکوت کنم ،  به قوله میرزا کوچک خان جنگلی سکوت پچ پچ طغیانه ،  یا من میشکنم خورد میشم یا اونو مجاب میکنم که این همه ستم حقم نیست ، حقم نیست که یه همچین تصویره بدی ازم تو ذهنش بمونه این حقو نداره که وقتی اجازه نمیده محبتمو عشقمو وجودمو نثارش کنم دربارم تصمیم بگیره این حقو نداره که وقتی خودش جراته دوست داشتنو نداره بیرونه گود وایسه نظر بده ، شاید اون می ترسه بیاد قافیه رو ببازه چون میدونه من با قلبم اومدم اونقدر منو میشنا سه اونقدر خاطره داریم  که دیگه نیاز نیست بشم فرهادو واسش کوه بکنم بشم مجنون بزنم به بیابون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:5  توسط Saber Mahmoudi  | 

تنفر

کلاسه پنجم که بودم پسره درشت هیکلی در ته کلاسه ما مینشست که برایه من مظهره تمامه چیز هایه چندش آور بود،  آن هم به سه دلیل : اول آنکه کچل بود ،  دوم ابنکه سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آورتر بود ، اینکه در آن سن وسال زن داشت!

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسره قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم سیگار میکشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که  خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بده دیگران ابراز انزجار میکند که در خودش وجود دارد.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:7  توسط Saber Mahmoudi  | 

به دنبال ستاره ...

ديشب كه در آسمان نگاه مي‌كردم ستاره‌ام را نيافتم. هرچه بيشتر كنكاش مي‌كردم سردرگمتر مي‌شدم. از ستاره‌ي كناريش پرسيدم، پاسخ داد: "خواب كه بودم رفته، نمي‌دانم از ماه بپرس". نزد ماه رفتم و سراغ ستاره‌ام را گرفتم.
ــ گرگ و ميش بود كه بار و بنديل را جمع كرد!
ــ نپرسيدي كجا مي‌رود؟
ــ چرا پرسيدم.
ــ  خـــوب؟! كجا؟
ــ ناكجاآباد. خودش اين را گفت و تا آمدم دوباره بپرسم كه يعني چه، رفته بود. بهتر است از ابر بپرسي.
    پيش ابر كه رفتم داشت گيسوانش را شانه مي‌كرد صبر كردم كارش تمام شود.
ــ ابر مهربون، ستاره‌ام را نديدي؟
ــ چرا، دم دماي صبح بود كه شاد و شنگول آواز مي‌خواند و مي‌رفت.
ــ نديدي كدام طرفي مي‌رود؟ از او نپرسيدي بكجا مي‌رود؟
ــ اتفاقا هم پرسيدم ولي خودش كه مي‌گفت نميدانم!!! بهتر است از باد بپرسي.
     نزد باد كه رفتم داشت با بچه ابرها بازي مي‌كرد.
ــ ستاره‌ام را نديدي. دنبالش مي‌گردم.
ــ چرا، گم شده بود و راه خانه مي‌جست. احتمالا خورشيد بداند اكنون كجاست.
     دوان دوان بسوي خورشيد رفتم. تا مرا ديد فهميد و حرفم را در چشمانم خواند.
ــ ساعتي قبل بود كه از اينجا رفت، عجله كني بهش مي‌رسي.
     بسرعتم افزودم. شوق پيدا كردنش خستگي‌ام را محو كرده بود. از تپه كه بالا رفتم و سر بلند كردم ستاره‌ام را ديدم، اما در كنار ستاره‌اي ديگر. در همين لحظه حضور كسي را پشت سرم احساس كردم. برگشتم و در چشمانش خيره شدم.
... انگار او هم ستاره‌اش را گم كرده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:52  توسط Saber Mahmoudi  |